نون شب ....
  
 نون شب از همه چی توی این دنیای پر هیاهو مهم تره که که بعضی ها بخاطرش هر کاری می کنن.تا شب خوب بخوابن ...!!!
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو
لوگوی من



موضوع بندی
 
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
امتحان

موقع امتحاناس خیلی در گیری زیاد شده

ولی نمیدونم چرا تموم نمیشه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  آخه ه ه ه ه ه ه


 
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387
اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی...
Entry for May 25, 2008 magnify

اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختره لبخندی زد وگفت ممنونم.تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دخترخوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود...دختره با خودش می گفت:می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی وبه خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات؟..حتی برای دیدنم هم نیومدی..شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم..آرام گریست ودیگر هیچ چیز نفهمید...چشمانش رو باز کرد.دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نگران نباشید.پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نمه برای شماست....! دختر نامه رو برداشت اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد.بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امید وارم عملت موفقیت آمیز باشه.....

دختر نمی تونست باور کنه..اون این کارو کرده بوده...اون قلبشو به دختره داده بود..

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد وقطره های اشک روی صورتش جاری شد...

به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم


 
دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387
سال نو

سال نو مبارک

بازم یه عید دیگه امددددددددددددددد

امید وارم سالی پر اذ موفقیت باشه-------

-----------------------------------------------

ما تا دوم موندیم خونه ولی

بعدش یه سر فقط یه سر هااااااا

یه بعد از ظهرو یه شب و یه صبح رفتیم آستارا

اینم چند تا عکس

 

الانم داریم میریم نورررررررررررررررررررررررررررر

جات خیلی خالیه


 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
باند کنترولی( Ego Boundries)

باند کنترولی، دستگاهی است در مغز که محتویات درون ناخودآگاه را محافظت می کند و از دسترسی دور می دارد.
این سیستم شبیه سیستم دولایه یک توپ فوتبال است. در یک توپ فوتبال یک لایه درونی داریم که آن را باد می کنیم و لایه خارجی مستحکمی نیز داریم که این لایه اولیه را محافظت  می کند.
در انسان هم محتویات ناخودآگاه توسط سیستمی به نام خود (ego) کنترول می شود و لایه مرزهای خود یا باند کنترولی، مسول نهایی حقاظت است. بدین ترتیب در حال عادی، هیچ گونه دسترسی به محتویات ناخودآگاه نداریم.
در مقایسه بین زنان و مردان، دسترسی زنان به محتویات ناخودآگاه شان آسان تر از دسترسی مردان به محتویات ناخودآگاه شان است.
از جمله محتویات ناخودآگاه انسان، مجموعه حوادث و اتفاقات ریز و درشت زندگی است. مجموعه احساسات وابسته به آن حوادث و مجموعه آرزوهای انسان نیز اعضای مجموعه بزرگتر محتویات ناخودآگاه است.
مثلاً در سلسله زرین آرزوها، دختر کوچکی آرزو داشته است که عروسک چوبی ای داشته باشد که با او حرف بزند. بعدها این آرزو در خلق اثر بزرگ پینوکیو به عنوان یک داستان یا یک فیلم یا یک مجموعه کارتونی تجلی یافته است.
یا پسر کوچکی آرزو داشته است که چهار چرخه ای داشته باشد که نیاز به پازدن یا کشیده شدن نداشته باشد و خودش راه برود! این آرزو نیز در اختراعی مثل اتومبیل تجلی یافته است. چهار چرخه ای که بنزین مصرف می کند و بی نیاز از دیگری راه می رود.
تمام آرزو های انسان، در ناخودآگاه او جمع می شود. این آرزوها برباد نرفته اند و همیشه مایه زحمت و رنج نیستند، گاه نیز سرآغاز اختراعات و خلاقیت های چشمگیر می شوند. پس محتویات ناخودآگاه ما مهم اند. از تک تک این آرزو ها می توان به عنوان سر نخ استفاده کرد.


 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
یک حرف
به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری و به کمی شعور تا ازلغزش ها بپرهیزی،همین کافی است.

 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
Jirandeh رصد امام زاده حنفیه
وای ساعت 4.5 راه افتادیم 3تا مینیبوس اونم چه مینی بوسایی
توپ
خلاصه رفتیم توراه 3بار واستادیم 4بار


اومدیم به سایت رصدی رسیدیم
تلسکوپ و وسائل رو بره کردیم بچه های دانشگاه گیلان با ما بودن
کمی شام خوردن آسمون بد نبود کمی ابری بود
با تلسکوپ چند تا جرم دیدیم تا هوا ابری شد
رفتیم شام خوردیم
باروون گرفت چه باروونی اجب شبی بوداااااا

این وستی 2 تا از .... ها رفتن بالای کوه شیتونی کردن
منم رفتم تو چادر سرم داشت میترکید
با رون گرفت و باز هوا خوب شد
منم رفتم بیرون داشتم طرح (ام 42) رو میکشیدم که رفت پشت ابر
واییییییییی
یه 1 ساعتی هوا خوب بود تا اینکه ابر همه جارو گرفت
نیم ساعت واستادیم دیگه می خواستیم برگردیم رشت که هوا باز شد
یه کم رصد کردیم و بابک توضیح میداد برای بچه ها
یکی از بچه ها که خودش میدونه کیه رفت لب پرت گاه منم چون میترسیدم رفتم بهش گفت بیا اینور
گفت تو برو من الان میام
منم رفتم 10 دیقه بعد بابک رفت دنبالش ولی نبود
منم رفتم همون جایی که قبلا بود ولی نبود هرچی گشتم
خلاصه یه بسیج درست کردیم همه جارو گشتیم حتی رفتیم تو دره هم رفتیم من دیگه خیلی نگران بودم
امدیم بالا یه سری رفتن تو جاده بابک هم اومد کمک کنه سوپو پخش کنن منم رفتم لبه پرتگاهو بگردم که یه هو دیدم
بله یه گوشه رو زمینه سری بچه هارو صدا کرم تا یه تکونی بهش دادن و سریع رسوندنش دکتر ولی من موندم تون تون
تلسکوپ و چادر و .... جمع کردم
بعد بچه های دانشگاه گیلان میخواستن بومنن هوا روشن بشه بعد ماهم موندیم هوا روشن شد راه افتادیم
رفتیم اوناهم رفتن سرم وصل کردن و تو مسجد منطزر ما شدن ماهم رفیت و از اونجاهم اومدیم رشت
این مختصری از اتفاقات بود خیلی بیشتر بود
5 دقیقه بعد هوا خوب شد !!!

 
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
این مسافرت!!!

بعد این همه وقت اومدیم مسافرت که دلم وا شه ولی اینجا تنهام ولی بدکم نبوداااا

تو راه خوش گذشت وحشتناک

اینم عکس خودم یواشکی گرفتم حلی داد آخه نمیزاشتن عکس بگیریم

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 14094


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه کامل من...