وقتی داشتم تو تالاب ماهی می گرفتم٬
یه ماهی نوقره ای خوشگل افتاد به تورم٬
ماهیه به من گفت :((پسر جون ببین چی میگم٬
لطفا من رو آزاد کن. من هم آرزوت رو بر آورده میکنم ...
چی میخوای ؟ سلطنتِ علم و معرفت؟کاغِ طلا ؟
یا هر اونچه خوراکی خوشمزه که می کنجه تو خیالِ ما آدما؟))
من گفتم ٬((باشه))و آزادش کردم رفت
اون شنا کنون بهم خندید و رفت.
من آرزوی مسخره ای کردم٬
درِ گوش دریای خاموش گفتم.
امروز دوباره گرفتمش ماهیه رو
همونسالار نقره ای خوشگلِ ماهیارو ٬
یه بار دیگه همون پیشنهاد هارو بهم داد یارو ٬
که اگه آزادش کنمبر آورده میکنه آرزوهامو
هر آرزویی از میون یه عالمه آرزوی درست و حسابی....
آخ که چقدر خوشمزه بود این ماهیٍ کبابی!!! |