نون شب ....
  
 نون شب از همه چی توی این دنیای پر هیاهو مهم تره که که بعضی ها بخاطرش هر کاری می کنن.تا شب خوب بخوابن ...!!!
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو
لوگوی من



موضوع بندی
 
شنبه 21 مرداد ماه سال 1385
زندگی تا به آخر..

طعنه وار ظهور می کند

مسیح - زمان

ظهور می کند

منجی

ختنه گر بدی

بد می شویم که چهره نورانی دروغ روزگار را ببینیم

لعنت بر سیرتت

لعنت بر اعتقادت

لعنت بر هر چه دبن خواه است

هان

نمی شنوم

گفتی چرا؟

چرا در جنون است

چرا در کشتار دست جمعی آرزوهای کودکان

چرا در عمق اشک های مادران

چرا در سنگینی اجساد

چرا در بوی گند لاشه

چرا در بوی تند شاش

چرا در بوی گند عرق قاتل

چرا را در بوی خونباید جست

ما مسیح نمی خواهیم

ما منجی نمی خواهیم

بشر یعنی مرگ

یعنی کشتن تاریخ


 
دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
روز پدر رو به همه پدرا تبریک میگم

این پدره که در موقع غم و شادی در کنار بچه هاشه

این پدره که در موقع رشد مارو همراهی میکنه

گرمای وجودش را به ماداد

روزت مبارک

 

 


 
پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
تنهایی

تنهایی خیلی سخته

الان یه هفتس تهرانم

در انتظار بر گشت به شری پر از زندگی

روزی که از این جا بروم من

 آخر بر سر مردم نروم من

گاهی کج و کوله

با پای خودم میروم من

رفتن چه زود میرسد ولی اگه......

این اگر به باید بتوان کرد ...

خوب است.....

ولی چه سود ک که همش کار تباهیست...


 
سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
یک حرف تازه
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.

 
سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
یک حرف تازه

سعی کن چیزی رو که دوست داری به دست بیاری .

وگرنه مجبور میشی چیزی رو که به دست میاری دوست داشته باشی ....

شکسپیر


 
سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
داستان


  
  

گاو ما ما

می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

  نویسنده: keyboard

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 14910


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه کامل من...